نمایشنامه در یک پرده :
یک اتاق نشیمن می بینیم با نیم ست مبل راحتی ، یک میز وسط ، یک تلویزیون 29اینچ سامسونگ ، چندین قفسه پر از کتاب ، چند گلدان گیاه . یک مرد با تی شرت و شلوارخانه ( من ) – یک زن با لباس بلند و دامن ( خانوم همسر ) . شب است و مرد روی یکی از مبلها جلوی تلویزیون نشسته و به یک مسابقه فوتبال از جام باشگاه های اسپانیا نگاه می کند . زن موهایش را از پشت بسته . ناغافل یک شلوار جین می گیرد جلوی صورت مرد .
-مبارکه !
-چی ؟ این چیه ؟ ( مرد چشمهاشو تنگ می کند )
-چیه ؟ شلواره دیگه . برات شلوار خریدم . قیمتش خوب بود
مرد هنوز توجهش به تلویزیون است . با دست شلوار را کنار می زند – خب دستت درد نکنه .
زن دوباره شلوار را جلوی صورت مرد می گیرد – پاشو بپوش ببینم اندازته ؟
– اصلا الان حالش رو ندارم ول کن . بذار ببینم چی کار داره می کنه . بعدا پام می کنم .
-نخیر الان باید بپوشی !
-بابا بی خیال شو فعلا .
-نخیر یالا پاشو . این عوض دستت درد نکنه اته دیگه ؟ پاشو بپوش !
مرد غرغرکنان شلوار خانه را در می آورد و شلوار جین را می پوشد . شلوار یک سایز تنگش است . مرد سریع آن را در می آورد – بیا !دیدی تنگه ؟ و بدون شلوار روی مبل می نشیند و پاهایش را روی میز می گذارد .
زن لبخندش جمع می شود و شلواربه بغل روی مبل کناری خودش را می اندازد . موهایش را باز می کند – اه این همه وقتم تلف شد .آخرم تنگ بود
مرد زیر لبی – تو مگه سایز منو نداری ؟
– چه می دونم فکر کردم اندازته . چاق داری میشی یا
– نخیر هم چاق نمی شم . مگه خودت نگفتی لباسام داره گشادم می شه . دارم لاغرتر هم می شم که . دستی به شکمش می کشد
زن بلند می شود و روی پای مرد می نشیند .مرد سعی می کند از کنار زن به تلویزیون نگاه کند . زن با ریموت کنترل تلویزیون را خاموش می کند – بیا خلاص ! حالا به من نگاه کن . یه دقه این فوتبال لعنتی رو بذارکنار
مرد تکیه به مبل می دهد – نمی ذاری ما یه فوتبال ببینیم . چیه ؟
– اصلا می دونی چیه ؟ من از بس برای تو سرخود چیز می خرم ، تو دیگه برات بی تفاوت شده .اصلا از چیزایی که من برات می خرم خوشحال نمی شی
مرد دو دستش را روی شانه زن می گذارد و او را به سمت خود می کشد - خوشحال می شم . مگه میشه آدم از چیز جدید خوشحال نشه
زن سر تکان می دهد و مقاومت می کند – نخیر این خوشحالیو که عمه منم می تونه داشته باشه . منظورم اینه که شادیتو نشون نمی دی.
-خب تقصیر خودته عزیزم ! تو همیشه برای من لباس می خری . نشد یه دفعه هم یه تنوعی بدی یه چیز دیگه ای هم بخری .
زن لب ور می چیند – بده می خوام همیشه خوش تیپ باشی ؟
-------
موسیقی امروز : بهترین موسیقی تو این حال و هوا (منظورم حال و هوای این پسته ! ) آهنگ "باز ای الهه ناز " استاد بنان است .دلیلش مشخص است دیگر . ( از این جا ) می تونید بشنوید و دانلود کنید .
من واقعا از این که تو همچین جایی زندگی می کنم کلی لذت می برم و شاد می شم و تا بیام یه کمی دچار روزمرگی بشم و بخوام که غر بزنم ، خود آقایون یادآوری می کنن که چقدر دارن تلاش می کنن که امثال من آدمای شادو شکر گذاری باشیم .
این آنفولانزای خوکی یادتون هست که چندماه قبل پا به عرصه این خاک گذاشت ؟ یه مدت که آقایون محترم برای شادی ماها به کل منکرش شدن . یه مدت هم گفتن که ما که خوک نمی خوریم که بگیریم . یه مدت هم که گفتن خب بله هست ولی نه چندان و همین جور ملت رو برای امور معنوی می فرستادن حج عمره ( غیر واجب ) و تو همون دوره از هر 3 نفری که تو ایران آنفولانزای خوکی گرفته بود 2 نفرشون از اون جا برگشته بودن . ولی خب چندان مهم نبود مهم این بود که مردم زیاد خودشون رو ناراحت نکنن . البته نمی دونم یه عده ناشکر از کجا پیدا شدن که سرو صدا کرده بودن که بابا نفرستین اینا رو و اونا هم بعد از کلی ناسزا خوردن از مردم بالاخره یکی دوماهی حاجی نفرستادن و سرو صداها خوابید .
می دونین ، اصلا این جا مهم این نیست که آدم به نتیجه برسه که . مهم اینه که نیت آدم خیر باشه . برای همین تو این مدت همین جوری که پیش رفت آدمای بیشتر و بیشتری آنفولانزا رو گرفتن و واکسن آنفولانزا کلا نایاب شد و من خودم شخصا تا حالا 15 تا داروخانه و مرکز درمانی رفتم و اثری از آثار این واکسن نبود . حالا هی مدرسه تعطیل بشه . چندان هم مهم نیست . تا حالا نزدیک به 50نفر هم مردن از این مریضی .

اما خوشحال باشین که یه عده از همین مردم غر غرو به زور اینا رو مجبور کردن که بفرستنشون حج تمتع ( واجب ) . البته فکر نکنین که خود آقایون راضی هستن ها اونا با قلبی ناراحت و قیافه ای درهم گفتن :«ما می دونیم که 80 درصد (که می کنه به راحتی شصت هزار نفر ناقابل ) از حجاج ایرانی امسال در طول سفر خود به عربستان به آنفلوانزای خوکی (نوع A ) مبتلا میشوند.ما هم که هیچ نوع غربالگری و قرنطینهای را نه هنگام رفت و نه هنگام برگشت نداریم. » با این که خیلی راحت می شد برنامه حج امسال رو لغو کرد اینا برای راحتی ماها نکردن .
اما ...خوشحالی من و شما تازه از این جا شروع می شه که می فهمیم اینا بی کار ننشستن . نه عزیزان من نه . این ها دارن تلاش می کنن به این ترتیب که گفتن : «تلاش ما این است که با تبلیغات و آموزشهایی که به حجاج و مردم میدهیم. تماس مردم با افراد ناقل را کمتر کنیم و بتوانیم تا حد ممکن این بیماری را کنترل کنیم. چون اکثر حجاج امسال به آنفلوانزای خوکی مبتلا میشوند، واقعاً تأکید داریم که مردم به استقبال حجاج نروند و از تماس با آنها خودداری کنند و به این امر اصرار داریم ، از دست دادن و روبوسی با آنها خودداری کنند.» این هم ( متن اصلی خبر ) بخوانید و حالشو ببرین .
واقعا آدم لذت می بره وقتی می بینه که اینا چقدر به فکر مردم هستن و از زندگی در همچین جایی دچار شادی و شعف بی پایان می شه . اون وقت یه عده نادون که مغز ندارن فرار مغزها می کنن و می ذارن از همچین جای آبادی در می رن . واقعا که !
------
موسیقی امروز : با توجه به حال و هوای حج و زیارت و امور معنوی که بعد از خوندن این متن بهتون حتما دست داده به موسیقی متن امام علی گوش کنید . ( از این جا ) . خواستید می تونید دانلودش هم بکنید .

-----------------
موسیقی امروز : سرودی بود تحت این عنوان :" آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو " در دوره خودش حماسی و کوبنده بود . از ( این جا ) می تونید بشنوید و دانلود کنید . البته اخیرا خواننده این سرود دکتر اسفندیار قره باغی اعلام کرده این سرود مخصوص اون دوره بوده و دیگه دوست نداره تو این زمان که دوره گفتگو و مفاهمه است پخش بشه .
داچ باقر می گه از زمانی که یه کسی ، رئیس دولت شد و اون شهردار ، مشکلات مترو شروع شده تا حالا . ینی وقتی شروع شد که دولت از پرداخت بودجه مترو شونه خالی کرده . «یه چیزی حدود 250میلیارد تومن رو به ما نداده و میگه خب برین بلیط 75 تومنی رو بکنین 400تومن که براتون بصرفه .انگار ما پیتزا فروشی زده بودیم » حالا این مشکلات چیه ؟
اینه که بنده به عنوان شاهد عینی خدمتتون عرض می کنم . دیگه قطارا به روال سابق سر وقت نمیان و نمی رن . قبلا هر 5 دقیقه یه قطار داشتیم الان هر 10 دقیقه . تازه اونی هم که میاد عین دیوار برلین توش ملت چیده شدن و سوسک هم نمی تونه خودشو اون لا جا کنه چه برسه به آدم . یهویی پنج شیش تا قطار میان ومیرن توهمین جور دست به .. وایستادی و نتونستی بری تو . وقتی دل تو زدی به دریا و قید جون و جاهای دیگه ات رو زدی و رفتی اون لا و اون وسطا تجربه فشار قبر رو داشتی ، تازه کلی تو راهها معطل میشی . ملت هم عصبیتشون زده بالا و راحت یقه گیری می کنن و فحشهای آب نکشیده حواله هم دیگه می کنن و اگه مجلس مناسب باشه یه مشت و لگدی هم پرت می کنن که خستگیشون در ره .

داخل یکی از این واگن های مترو
بامزه هم اینه که از اون طرف یه کسی برگشته گفته :«بابا چه خبره هی شلوغش کردین ؟ بودجه بدین به مترو ...بودجه بدین به مترو . شماها فقط 16% از جمعیت مملکتین . ما که دیگه نمی تونیم خودمون لقمه لقمه کنیم بذاریم دهن شماها که . خیلی خوش ..ین دم بادم میشینین .»

این هم پایه های مونوریل است که ۵ساله به امان خدا رها شده اند و کثافت گرفته اند ( مکان : مترو صادقیه )
موسیقی امروز : فرهاد آهنگی داشت تحت عنوان "والا پیامدار محمد" . این آهنگ برای من خیلی خاطره انگیز بود . از ( اینجا ) می تونید دانلودش کنید . با حال و هوای روز هم جوره . ( با تشکر از ویولت عزیز )
یه کار بانکی امروز صبح به پستمون خورده بود که هم من باید حضور داشتم و هم خانوم همسر . باید سندهایی رو با هم دیگه امضا می کردیم . رفتیم و بنیامین رو هم با خودمون بردیم . خب فکرکرده بودم دو تا دونه امضا ناقابله دیگه . می اندازمی پای ورقه و میایم بیرون .
ولی این قدر فرم و درخواست و سند و اله بله جلومون گذاشتن تا امضا کنیم و مشخصات خودمون و جد آبامون بنویسم و کارایی که تا حالا کردیم و نکردیم رو اعتراف کنیم و بگیم که چقدر در آمد داریم و چقدر بدهی داریم و ...و کاغذا بازیهای مطول دیگه که دیگه حوصله بنیامین هم از مودب نشستن سر رفت و از صندلی اومد پایین و شروع کرد تو بانک دویدن و به چیز میزا ور رفتن . بنده خدا رئیس شعبه بانک هم دستشو گرفت برد پشت یکی از میزا پیش بقیه کارمندا نشوند و یه کاغذ و چند تا ماژیک بهش داد تا سرگرم بشه و ما بتونیم بقیه مراسم رو به جا بیاریم .

کس دیگه ای وام نمی خواد؟ داریم می ریم ها !!
یه شبی تنها گرفته بودم خوابیده بودم و خانوم همسر و بنیامین هم باهم دیگه تو اتاق بنیامین گرفته بودن خوابیده بودند . گاهی نیمه شبها بنیامین بیدارمی شه و مامانش رو می خواد اون هم میره پیشش و گاهی همونجا خوابش می بره . اونشبم یه همچین شبی بود . همه چی آروم بود و سکوت شبانگاهی بر همه جای اتاق سایه افکنده بود ( و این که چه جوری سایه سکوت رو میشد تو شب دید امریه علیحده )
ناگهان موبایلم زنگ زد و پرده سکوت به طرفه العینی پاره گشت . همون اول نفهمیدم که زنگ زده و تو خواب و بیداری فکر کردم خب زنگ ساعتشه که صبح شده و باید بیدار شم و برم دنبال کارو زندگیم دیگه . کورمال کورمال دکمه اش رو زدم از صدا افتاد و دوباره چشمام مثل سرب سنگین رو هم افتاد . دوباره زنگ زد . این دفعه هوشیار شدم که نه بابا این زنگ موبایله نه زنگ ساعت . و قلبم که در کمال آرامش بود از ترس با سرعت بالا شروع کرد به تپش . یعنی کی بود ؟ ( چشمهای گشاد شده رو هم به این صحنه اضافه کنین ) فقط خبرای بد رو نصفه شب می دن . کی مرده ؟ تو کسری از ثانیه همه دم بختای فامیل از نظرم گذشتن ( دم بخت نه از اون نظر که . از نظر عزرائیل خان )

صفحه اش رو نگاه کردم . اسم صاد ، یه دوست قدیمی روی صفحه بود . هم آروم تر شدم و هم تعجب کردم . دوستی بود که سالی یه بار باهاش تلفنی حرف می زدم و هم رو تو یه دوره ای می دیدیم . اوکی رو زدم و به گوشم چسبوندم ولی حرف نزدم .دهنم خشک شده بود و هنوز قلبم با شدت می زد . صدای یه زن رو شنیدم که داد می زد: « الو... الو ....چرا حرف نمی زنی عوضی؟! » بی اختیار قطع کردم . نگاهم به ساعت که 3.5 نیمه شب رو نشون می داد بود . یعنی چی بود ؟!! حتما خط رو خط افتاده مگه می شه ؟ این دیگه چی بود ؟ هنوز تو این افکار بودم که دوباره زنگ زد .زود اوکی زدم که مبادا صدای زنگش خانوم همسرو بنیامین رو بیدار کنه و اونام وحشت زده شن . همیشه پدر خانوم همسر یه تزی داره و اون اینه که نیمه شب تمام تلفن ها رو قطع می کنه و من هم همیشه تو دلم بهش می خندیدم ولی این جوری افتاد تو کاسه ما . دوباره همون زن از پشت تلفن شروع کرد به بد بیراه گفتن کرد :«جرئت داری حرف بزن ...جرئتشو داری حرف بزن تا جرت بدم ... چیه لال مونی گرفتی ؟ ... آشغال لب واز کن ببینم ...تو که خوب بلبلی می کردی ....» که من هل هلی به کل موبایل رو قطع کردم .
بلندشدم نشستم . از شما پنهون نباشه ترسیده بودم و سعی می کردم تو ذهنم بگردم ببینم من با چه زنی این قدر مشکل داشتم که باید نصف شبی زنگ بهم می زده و حال گیری می کرده ؟ عقلم به کسی قد نداد . رفتم یه لیوان آب خنک خوردم و دوباره دراز کشیدم . آخه صداش هم آشنا نبود . فقط می خورد که جوون باشه . لحنش هم یه نمه چاله میدونی بود . ولی این که از موبایل صاد زنگ می زد یه کمی بیشتراز یه ذره قضیه رو مشکوک می کرد و فهمش رو دشوارتر. بعد ساعتی بالاخره چشمام رو هم افتاد و خوابم برد ....
(اگه مایلید بدونید بعدش چی شد. ادامه مطلب رو بخونید . اگه هم که نه خب تا همین جا بسه دیگه )
می گم تو این چن روز کلی آدما با این تاریخ 8/8/88 ، بازی کردن و کارای دیگه . بعضیا عروسی کردن تو این روز . بعضیا رفتن مهمونی و دوره انداختن تو این روز . بعضی از این موسسه ها جایزه دادن به خلق الله . یه عده زیادی رفتن مشهد . یه بانک گفت من هشتمین بانک خصوصیم و تو 8/8/88 تاسیس می شم و از این جور کارا . خب هر جورم حسابشو بکنیم ،می بینیم که تاریخ بامزه اییه . هر 11سال یه بار از این جور تقارنهای بامزه می افته تو تقویم .
آخر شبیه ، یه فکری به ذهنم رسید . چون ذهن بشری با این جوری چیزا راحته . فکر کردم می تونیم فکر کنیم که تو 9/9/99 هر کدوم ازماها چه حال و روزی خواهیم داشت ؟ یعنی یازده سال و یک ماه و یک روز بعد که خودش هم 111 روز مونده به سال 1400 ! اعدادش خوب جفت و جورن . آرزو می کنی که خودت در چه موقعیتی باشی؟ شهرت در چه موقعیتی ؟ کشورت در چه موقعیتی ؟ و دنیا در چه موقعیتی ؟

فکر نکنی بگی اووووووه !! حالا کو تا یازده سال دیگه ! نه از این فکرا نکن . این قده زود می رسه که اصلا متوجه نمی شیم مگه سال 77 یا همون 7/7/77 کی بود ؟ دیدی چه زود گذشت؟!